بهم خوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بهم خوردن . [ ب ِ هََخوَرْ / خُرْ دَ ] (مص مرکب ) تصادم کردن . برخورد کردن . (فرهنگ فارسی معین ): بهم . خوردن دو اتوبوس . ◄ منحل شدن جمعیت خاصه حزب : بهم خوردن تعزیه .بهم خوردن مجلس . بهم خوردن وضع. ◄ آشوب شدن مزاج : بهم خوردن حال شخص . (فرهنگ فارسی معین ). ♦ بهم خوردن مینا ؛ کنایه از حرکت یافتن میناست تا آنچه در آن است بسبب آن حرکت برهم خورد.(آنندراج ) : بس که خونم با می گلرنگ می آید بجوش میخورد بر هم مزاجم گر خورد مینا بهم . اثر (از آنندراج ). ♦ بهم خوردن وضع ؛ دگرگون شدن وضع. (آنندراج ) : دارد همه جا خنده چو ترکیب مفرح تأثیر بهم خورده ز بس وضع زمانه . محسن تأثیر(از آنندراج ).