بهم در شکستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بهم در شکستن . [ ب ِ هََ دَ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) کنایه از امتزاج دادن و بهم پیوستن . (آنندراج ) : آتش و آبی که بهم درشکست پیه درو گرده یاقوت بست . نظامی (از آنندراج ). ◄ خُرد کردن . بهم کوفتن : رگها ببردشان ستخوانها بکندشان پشت و سر و پهلوی بهم در شکندشان از بند شبانروزی بیرون نکندشان تا خون برود از تنشان پاک بیک بار. منوچهری .