بودنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بودنی . [ دَ ] (ص لیاقت ) درخورِ بودن . لایق ِ بودن . (فرهنگ فارسی معین ) : بودنی بود می بیار اکنون رطل پر کن مگوی بیش سخون . رودکی . ◄ (اِ) چیزی که وجود داشته باشد. موجود. مکون . (فرهنگ فارسی معین ). وجود. موجود. چیزی که وجود داشته باشد و ممکن بود. (ناظم الاطباء) : رفته و فرمودنی مانده و فرسودنی بود همه بودنی کلک فروایستاد. منوچهری . ♦ بودنی بود ؛ چه چیز است که بوده باشد و یا خواهد بود. (ناظم الاطباء). ◄ مقدر. آنچه از بودن ناگزیر است : بودنی بود می بیار اکنون رطل پر کن مگوی بیش سخون . رودکی . گذاشتیم و گذشتیم و بودنی همه بود شدیم و شد سخن ما فسانه ٔ اطفال . کسایی . بخواهد بدن بی گمان بودنی نکاهد بپرهیز افزودنی . فردوسی . بباشد همه بودنی بی گمان نتابیم با گردش آسمان . فردوسی . کنون بودنی هرچه بایست بود ندارد غم و درد و اندیشه سود. فردوسی . امیر گفت بودنی بود. اکنون تدبیر چیست ؟ (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٢٥). کنون بودنی بود و مندیش هیچ امید بهی دار و رامش بسیچ . اسدی . همانا که خود بناشد این سخن دروغ است و اگر بودنی است و خدای تعالی در آن حکمتی نهاده است، کس نتواند که آنرا بگرداند. (مجمل التواریخ و القصص ). تویی خالق و بوده و بودنی ببخشای بر خاک بخشودنی . نظامی . بیچاره آدمی چه تواند بسعی و رنج چون هرچه بودنی است قضا کردگار کرد. سعدی . قلم به آمدنی رفت اگر رضا بقضا دهی و گر ندهی بودنی بخواهد بود. سعدی . ◄ حادثه . (ناظم الاطباء)(فرهنگ فارسی معین ). حوادث و وقایع. ماجری . ماوقع : که گر بودنی بازگوئیم راست شود جان بیکبار و جان بی بهاست . فردوسی . وگر نشنود بودنیها درست بباید هم اکنون ز جان دست شست . فردوسی . گرامی جهانجوی را پیش خواند همه بودنی پیش او بازراند. فردوسی . بدو گفت راهب که پوزش مکن بپرس از من از بودنیها سخن . فردوسی . سخن هرچه گوید نباشد جز آن بگوید همه بودنی بی گمان . فردوسی . می و بربط و نای برساختند دل از بودنی ها بپرداختند. فردوسی . ◄ (اصطلاح فلسفی ) لکن مقابل واجب . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ ماهیت . ◄ آینده . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). ◄ امکان . (ناظم الاطباء).