بوسحاق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بوسحاق . [ س ِ ] (اِخ ) ابواسحاق و بسحاق شود.
بوسحاق . [ س ِ ] (اِخ ) ابواسحاق اینجو : به پیروزه ٔ بوسحاقیش داد سخن بین که بابوسحاقان چه کرد. نظامی . رجوع به ابواسحاق اینجو شود.
بوسحاق . [ س ِ ] (اِخ ) ابواسحاق موصلی : جویم از درگاه تو مر خویشتن را آب روی همچو از درگاه هارون، بوسحاق موصلی . سوزنی . رجوع به ابواسحاق موصلی شود.