بوی آمدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بوی آمدن . [ م َ دَ ] (مص مرکب ) بوی شایع شدن . (مجموعه ٔمترادفات ص ٦٧). رسیدن بوی و عطر بمشام : صبح امروز خدایا چه مبارک بدمید که همی از نفسش بوی عبیر آمد و بوی . سعدی . ♦ بوی از چیزی آمدن ؛ مجازاً، دلیل چیزی بودن . نشانه ٔ چیزی داشتن : بوی آلودگی از خرقه ٔ صوفی آید سوز دیوانگی از سینه ٔ دانا برخاست . سعدی . ۩ کنایه از کمال خوف و خطر بودن . (آنندراج ) : که با آنکه پهلو دریدم چو میغ همی آید از پهلویم بوی تیغ . نظامی (از آنندراج ). ♦ بوی خون آمدن از چیزی ؛ کنایه از کمال خوف و خطر بودن در آنجا. (از آنندراج ) : کی صبا را با شمیمش جرأت آمیزش است یوسف من بوی خون می آید از پیراهنش . سالک یزدی (از آنندراج ). سرنوشتم گر شهادت نیست در کویت چرا بوی خون می آید از خاکی که بر سر میکنم . کلیم (از آنندراج ). رجوع به ترکیب قبل شود. ♦ بوی شیر آمدن از دهان یا لب کسی ؛ کنایه از زمان شیرخوارگی . (آنندراج ) : مگر از همت مردانه سازد کوهکن کاری وگرنه از دهان تیشه بوی شیر می آید. صائب (از آنندراج ). از لب افلاک بوی شیر می آید هنوز کاختلاط ما و جانان ربط چندین ساله بود. محسن تأثیر (از آنندراج ). ♦ بوی مشک آمدن از چیزی ؛ کنایه از نهایت خوبی و کمال انتفاع در سودا و معامله بود. (آنندراج ) : بوی مشک از نفس سوخته اش می آید در دل هر که کند ریشه خط مشکینش . صائب (از آنندراج ).