بوی بردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بوی بردن . [ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) باخبر و آگاه شدن و فهمیدن و شنیدن و گمان بردن و از چیزهای پنهان، اطلاعی بهم رسانیدن . (ناظم الاطباء). باخبر و آگاه شدن و دیدن و فهمیدن چیزی . (آنندراج ). از امری نهانی، اندکی آگاه شدن . تا حدی از امری نهانی، آگاهی یافتن . (یادداشت بخط مؤلف ). درک کردن . فهمیدن : جستم میان خلق و سلامت نیافتم ور بوی بردمی به کران چون نشستمی . خاقانی . آن یکی طوطی ز دردت بوی برد زهره اش بدرید و لرزید و بمرد. مولوی . گفتی از حافظ ما بوی ریا می آید آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی . حافظ. مرد باید که بوی داند برد ورنه عالم پر از نسیم صباست . (یادداشت مؤلف، بدون ذکر نام شاعر).