بوی شنیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بوی شنیدن . [ ش ِ دَ ] (مص مرکب ) استشمام رایحه ٔ خوب یا بد کردن . (ناظم الاطباء). استشمام بوی کردن . حس کردن بوی : و باشد که منفذ بینی گرفته و بسته شود و بوی و گند نشنود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). هرکه نشنیده ست روزی بوی عشق گو به شیراز آی و خاک ما ببوی . سعدی . بس پیر مستمند که در گلشن مراد بوی بهشت بشنود و نوجوان شود. سعدی . بوی پیراهن گم کرده ٔ خود می شنوم گر بگویم همه گویند ظلالیست قدیم . سعدی .