بپای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بپای . [ ب ِ ] (ص مرکب ) بپا. برپا. مقیم . ایستاده . مقابل نشسته . قائم : چو این آفرین کرد رستم بپای شهنشه بدادش بر خویش جای . فردوسی . نشست آن سه پرمایه ٔ نیکرای همی بود خراد برزین بپای . فردوسی . یکی پاک دستور پیشش بپای بداد و بدین شاه را رهنمای . فردوسی . یکی شیر دید از پس در بپای ز نیرو زمین کرده جنبان ز جای . اسدی (گرشاسب نامه ). اگر باره ٔ آهنینی بپای سپهرت بساید نمانی بجای . فردوسی . ◄ ثابت . پایدار. استوار. پا برجا : هر آن دین که باشد بخوبی بپای برآن دین بباشد خرد رهنمای . فردوسی . ♦ بپای آوردن ؛ پیمودن . طی کردن . به قدم سپردن : همه روزبانان درگاه شاه بفرمود تا برگرفتند راه همه شهر و برزن بپای آورند زن بدکنش [ جادو ] را بجای آورند. فردوسی . جهان را بمردی بپای آورد همان کین ما را بجای آورد. فردوسی . ♦ بپای بودن ؛ برقرار بودن . برجای بودن . ایستاده بودن : تا اکنون سروکاربا شبانان بود و نگاه می باید کرد تا چند درد سر افتاد که هنوز بلای بپای است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٧٩). ♦ بپای حساب آمدن ؛ مأخوذ شدن بحساب . (آنندراج ). بدیوان شمار رفتن . آمدن عامل و کارگزار برای حساب پس دادن : قدم شمرده نهد حسن در قلمرو خط چو عاملی که بپای حساب می آید. صائب . ♦ بپای خود به گور آمدن ؛ درآمدن به مهلکه . (آنندراج ). خود را بی محابا به مهلکه انداختن . خطر کردن با اطلاع از نتایج وخیم آن . بدام آمدن : چو با گورگیران ندارند زور به پای خود آیند گوران به گور. نظامی . ♦ بپای دادن ؛ دور انداختن . پرت کردن . (ناظم الاطباء). ♦ بپای داشتن ؛ ثابت داشتن . نگاه داشتن . برجای داشتن : ز بهر دانا دارد همی بپای خدای جهان و دین را نز بهر این حشر دارد. ناصرخسرو. ♦ بپای شدن ؛ برپا شدن . ایستادن . ۩ آفریده شدن . مستقر گشتن . پدید آمدن . ایجاد شدن . قائم شدن : همی آفرین خواند بر بک خدای که گیتی به فرمان او شد بپای . فردوسی . ♦ بپای کردن ؛ مستقر کردن . برپا ایستاندن . - ◄ مجازاً، آفریدن . راست کردن . ایجاد کردن : سپاس از خدا ایزد رهنمای که از کاف و نون کرد گیتی بپای . اسدی . ♦ بپای کسی از خود رفتن . محو شدن . پایمال شدن : رود چگونه بدین ضعف کار من از پیش که من بپای نسیم سحر روم از خویش . صائب . ♦ بپای کسی رفتن ؛ به استعانت پای دیگری رفتن و گریختن . (آنندراج ). ♦ بپای کسی زدن ؛ ضربه وارد آوردن بر پای کسی . ۩ در تداول عامه بحساب او گذاردن : به پای او بزن ؛ در حساب او بگذار. ♦ بپای کسی گذاردن ؛ در پیش اونهادن : ادب آنست که چون به ملازمت بزرگی مشرف شوند چیزی بطریق نیاز بگذرانند پس اگر آن چیز مناسب شأن آن بزرگ است بر ملا و الاّ خفیه در پای او گذارند تعظیماً لشأنه . (آنندراج ). ۩ بحساب او بردن . ♦ بپای کسی یا چیزی بودن ؛ در کنار او بودن . زیر سایه ٔ او بودن . بحساب او بودن . ۩ پابپای کسی رفتن ؛ در شتاب و درنگ پیروی او کردن . همگام او شدن : بپای قافله رفتن ز من نمی آید چو آفتاب به تنها روی سر آمده ام . صائب . ♦ بپای کسی یا چیزی نهادن ؛ در پیش او گذاردن : رسید موسم آن کز طرب چو نرگس مست نهد بپای قدح هرکه شش درم دارد. حافظ. ۩ بحساب او گذاردن . ♦ بپای گشتن ؛ برخاستن . برپا شدن . ۩ قائم شدن . راست ایستانیده شدن . ۩ درگرفتن . پیدا شدن .بوجود آمدن . پدید آمدن : سلطان محمود سبکتکین فرمان یافت و اندر جهان قیامتی بپای گشت . (تاریخ سیستان ).