بچم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بچم . [ ب ِ چ َ ] (ص مرکب، ق مرکب ) (از: ب + چم ) باچم . چمدار. کاری راگویند که با نظام و آراستگی بود. (برهان قاطع). نظم . نظام . ترتیب . آراستگی . (ناظم الاطباء) : چرا نه شکر کنم نعمت ترا شب و روز که از تو اختر من سعد گشت و کار بچم . شاکر بخاری . ♦ بچم گرفتن ؛ ترتیب و روش خوش به دست آوردن و منظم و آراسته شدن کار و سرانجام نیک حاصل کردن . (ناظم الاطباء). ◄ بامعنی . ◄ (فعل امر) امر از چمیدن : بچم کت آهنین بادامفاصل . منوچهری . و رجوع به چم و چمیدن شود.