بکردار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بکردار. [ ب ِ ک ِ ] (حرف اضافه ٔ مرکب )بطریقه و برفتار ومانند و مثل . (ناظم الاطباء). چون . بسان : چو دریا و چون کوه و چون دشت و راغ زمین شد بکردار روشن چراغ . فردوسی . یکی نامه فرمود پر خشم و جنگ پیامی بکردار تیر خدنگ . فردوسی . زد کلوخی بر هباک آن فژاک شد هباک او بکردار مغاک . طیان مرغزی . بکردار چراغ نیم مرده که هر ساعت فزون گرددْش روغن . منوچهری . تن او را بکردار جامه ست راست که گر بفکندور بپوشد رواست . اسدی . ◄ (ق مرکب ) در عمل . عملاً. مقابل بلفظ : بکردار کرد آنچه با ما بگفت که ما را سپهر بلندست جفت . فردوسی . دوروی و فریبنده و زشتخوست بکردار، دشمن، بدیدار، دوست . اسدی .