بکف آوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بکف آوردن . [ ب ِ ک َ وَ دَ ] (مص مرکب ) بدست آوردن و تصرف نمودن . (ناظم الاطباء). در قبض و تصرف خود آوردن . (آنندراج ) : مرد بخرد هرچه بخواهد بکف آرد. فرخی . گرآری بکف دشمن پرگزند مکش درزمان بازدارش ببند. اسدی . ترا کنون که بهار است جهد آن نکنی که نانکی بکف آری مگر زمستان را ناصرخسرو. گردون بکفایت بکف آورد رکابش آری چه عجب کسب شرف کار کفات است . انوری (از آنندراج ). ابر و باد و مه و خورشید و فلک درکارند تا تو نانی بکف آری و بغفلت نخوری . (گلستان ). دل بسی خون بکف آورد ولی دیده بریخت اﷲاﷲ که تلف کرد و که اندوخته بود. حافظ. ◄ ظاهر کردن . (ناظم الاطباء) (مؤید الفضلاء).