بگاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بگاه . [ ب ِ ] (ق مرکب ) پگاه . بوقت . (ناظم الاطباء). بوقت و زود.(رشیدی ). معنی ترکیبی آن بروقت است زود و شتاب . (آنندراج ). و بگه مخفف آن . می گویند بگه خیزی کرد؛ یعنی بروقت برخاست و دیر نکرد و این مجاز است چه معنی دیر نکردن از آن مستفاد می شود. (آنندراج ). جمهور شعرا بگاه و بیگاه به هم جایز ندارند و اگر کسی روا دارد جواز آن را وجهی توان نهاد چه بیگاه و بگاه بمعنی دیر و زود مستعمل است نه بمعنی باوقت و ناوقت . (المعجم ) : بگویی به لشکر تا امشب همه کارهای خویش را ساخته کنند و بگاه ... حاضر آیند. (تاریخ بیهقی ). واجب آن شد که بامداد بگاه بر سر تخت خود نشیند شاه . نظامی . ♦ بگاه تر ؛ زودتر : و او رااعلام داد تا بگاه تر در غَلَس بیامد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٠). ♦ بگاه خاستن ؛ سحرخیزی . صبح زود برخاستن : بگاه خاستن آمد نشان نهمت مرد که روز ابر همی باز به رسد بشکار. ابوحنیفه ٔ اسکافی . ♦ بگه خیزی کردن ؛ بوقت برخاستن و دیر نکردن . (رشیدی ). رجوع به پگاه شود. ◄ صبح نخست و کاذب . صبح و بامداد و هنگام فجر. (از ناظم الاطباء). سحر و صبحدم . (آنندراج ) : مرا گفت شاهت بخواهد بگاه به تو بازبخشد همان جایگاه . شمسی (یوسف و زلیخا). در آن تفکر مانده دلم که فردا را بگاه این شب تیره چه خواهدم زادن . مسعودسعد. بخنده گفت که چون روزه رفت و عید آمد بهانه کم کن و امروز جام باده بخواه جواب دادم و گفتم که خسرو انجم بگاه برننشست و هنوز هست بگاه . فلکی . طعام او از آن که بگاه دانه ٔ خرما چیدی و شبانگاه فروختی ودر وجه قوت نهادی . (تذکرةالاولیاء عطار). پیشم آمد بگاه در راهی نغز مردی شگرف برناهی . ؟(از المعجم ). ♦ بامداد بگاه ؛ صبح زود. صبح نخست : مرا مبشر اقبال بامداد بگاه نوید عاطفت آورد از آستانه ٔ شاه . ظهیر فاریابی . مرا چندین انتظار به چه سبب فرمودی بامداد بگاه قاصد در راه کرده ام . (سندبادنامه ص ١٠٧). چنان داد فرزانه پاسخ بشاه که فرمان دهد بامدادان بگاه . نظامی . بامداد بگاه مادر من بحضرت خواجه رفت . (انیس الطالبین نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ص ١٢٥).