بی آب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی آب . (ص مرکب ) کنایه از بی رونق . (برهان )(آنندراج ) (شرفنامه ). بی طراوت . پژمرده : و آن لبان کز وی برشک آمد عقیق آبدار چون سفال بیهده بی آب و بی مقدار شد. سوزنی . ◄ که آب ندارد، چون بعض میوه ها از نوع بد یا محروم مانده از آب کافی . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ خشک . عاری از آب و آبادانی : چو منذر به نزدیک جهرم رسید بر آن دشت بی آب لشکر کشید. فردوسی . بیابان بی آب و راه دده سراپرده ای دید جایی زده . فردوسی . بیابان بی آب و کوزه شکسته دو صدره فزونست از شهر و کندر. ناصرخسرو. هرچه جز از شهر بیابان شمر بی بر و بی آب و خراب و بیاب . ناصرخسرو. پس سلیمان گفت شو ما را رفیق در بیابانهای بی آب ای شفیق . مولوی . ◄ عدم جاه و شأن و شوکت . (برهان ). ◄ خجل و شرمنده . (برهان ) (آنندراج ). شرمنده . (شرفنامه ).
بی آب . (اِخ ) دهی از دهستان فرقان غربی است که در بخش آوج شهرستان قزوین واقع است و ٤١١ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ١).
مترادف و متضاد واژهدان
خشک، فاقد آب (متضاد: آبدار، پرآب) بیطراوت (متضاد: باطراوت) بیآبرو، بیاعتبار
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی