بی برگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ) (ص مر.) بینوا، فقیر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ) (ص مر.) بینوا، فقیر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی برگ . [ بی ب َ ] (ص مرکب ) گیاهی که برگهایش ریخته باشد. درختی که برگ نداشته باشد. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ بمجاز، بی سروسامان مثل بینوا.(آنندراج ). بینوا. فقیر. محتاج . (فرهنگ فارسی معین ). درویش . فقیر. بی زاد و توشه . بی آذوقه : همیشه ناخوش و بی برگ و بینوا باشد کسی که مسکن در خانه ٔ دودر دارد. ناصرخسرو. بی برگ و بی نوا به خراسان رفت . (تاریخ بخارای نرشخی ص ١١٢). گرگ و زاغ و شکال بی برگ ماندند. (کلیله و دمنه ). این فضیلت خاک را زآن رو دهیم زآنکه نعمت پیش بی برگان نهیم . مولوی . بهیکل قوی چون تناور درخت ولیکن فرومانده بی برگ سخت . سعدی . ♦ بی برگ و بر ؛ فقیر و محتاج . (ناظم الاطباء). ♦ بی برگ و رنگ ؛ ضایع و خراب : به خانه درآی ار جهان تنگ شد همه کار بی برگ و بی رنگ شد. فردوسی .
مترادف و متضاد واژهدان
برگریخته، خزانزده بیچیز، بینوا، فقیر، محتاج، محروم (متضاد: غنی، متمکن)
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی