بی تاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی تاب . (ص مرکب ) بیقرار و بی طاقت . (آنندراج ). آنکه آرام و قرار ندارد. بی قرار. بی طاقت . (فرهنگ فارسی معین ). ناتوان و ضعیف و زبون و ناشکیبا و بی آرام . (ناظم الاطباء) : بی رتبت تو گردون بیقدر چون زمین با هیبت تو آتش بی تاب چون شرر. مسعودسعد. هم آخر کار کو بیتاب گردد هم او هم کنگره پرتاب گردد. نظامی . جان کمست آن صورت بیتاب را رو بجو آن گوهر کمیاب را. مولوی (مثنوی چ خاورص ٢٣). دلم بر شوخی مژگان بی تاب تو میلرزد که روز و شب بزیر سایه ٔ تیغاند آن ابرو. میرزا بیدل (از آنندراج ). ♦ بی تاب شدن ؛ ضعیف و ناتوان و بی آرام شدن . (ناظم الاطباء). ♦ بی تاب و توان ؛ بی آرام و ناتوان . ♦ بی تاب و توان کردن ؛ ناتوان کردن . کم زور کردن . (ناظم الاطباء).