بی حد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی حد. [ ح َ / ح َدد ] (ص مرکب، ق مرکب ) بی نهایت . بی پایان . (آنندراج ). بی نهایت و بی کران . بی پایان . غیرمحدود. غیرمتناهی . ◄ بی اندازه . (ناظم الاطباء). کثیر. بیشمار. خارج از اندازه : کجا جای بزم است گلهای بیحد کجا جای صید است مرغان بیمر. فرخی . قلعه ای دیدم سخت بلند و نردبان پایهای بیحد و اندازه . (تاریخ بیهقی ). گویند عالمی است خوش و خرم بیحد و منتهاست درو نعما. ناصرخسرو. چهار است گوهر فزون بی از آنک بکار اندرون بی حد و منتهی است . ناصرخسرو. سالهای عمر تو بادا ز دور آسمان بیحد و بیمر که بیحد زیبد و بیمر سزد. سوزنی . دلم ز انده بیحد همی نیاساید تنم ز رنج فراوان همی بفرساید. مسعودسعد. خشم بیحد مران و طیره مگیر. سعدی . ♦ بی حد و حصر ؛ بی اندازه و بی انتها.