بی دانشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی دانشی . [ ن ِ ] (حامص مرکب )بی علمی . نادانی . جهل . (فرهنگ فارسی معین ). نادانی وکردار نادان و هر چیز نالایق بعمل کسی . غمری . (ناظم الاطباء). بیخبری . بی علمی . جهل و نادانی : براه مسیحا بدو دادمش ز بی دانشی روی بگشادمش . فردوسی . مر آن را سکندر همه پاره کرد ز بی دانشی کار یکباره کرد. فردوسی . فرستاده ٔ شهر یاران کشی به غمری کشد این و بی دانشی . فردوسی . ای به بی دانشی شده شب و روز فتنه بر دهر و دهر بر تو بجنگ . ناصرخسرو. ز دانش یکی جامه کن جانت را که بی دانشی مایه ٔ کافریست . ناصرخسرو. من از بی دانشی در غم فتادم شدم خشک از غم اندر غم فتادم . نظامی . چه مشغولی از دانشت بازداشت به بی دانشی عمر نتوان گذاشت . نظامی . که چرا پیغام خامی از گزاف بردم از بی دانشی و از نشاف . مولوی . در آیینه گر خویشتن دیدمی به بی دانشی پرده ندریدمی . سعدی . ♦ بی دانشی کردن ؛ کار جاهلانه کردن . نادانی کردن : چو از قومی یکی بی دانشی کرد نه که را منزلت ماند نه مه را. سعدی .