بی دستگاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) (ص مر.) بی سر و سامان، بی سرمایه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) (ص مر.) بی سر و سامان، بی سرمایه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیدستگاه . [ دَ ] (ص مرکب ) (از: بی + دستگاه ) بی چیز. فقیر. ناتوان : وگر وامخواهی بیاید ز راه درم خواهد از مرد بیدستگاه . فردوسی . نبینی که درویش بیدستگاه بحسرت کند در توانگر نگاه . سعدی . رجوع به دستگاه شود. ◄ بدبخت . شقی . بیچاره : دگر گفت بیدستگاه آن بود که ریزنده ٔ خون شاهان بود. فردوسی . ◄ جاهل . نادان : یکایک بدادند پیغام شاه به شیروی بی مغز و بیدستگاه . فردوسی .