بی ریش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ص مر.) مخنُث، اَمْرَد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ص مر.) مخنُث، اَمْرَد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی ریش . (ص مرکب ) (از: بی + ریش ) آنکه ریش بر زنخ ندارد. (یادداشت مؤلف ). کوسه : کوسه ٔ بی ریش دلی تنگ داشت . (یادداشت مؤلف ). ◄ ساده عذار و ساده رو. (آنندراج ). کودکی که ریش در نیاورده باشد. غیر ملتحی . (ناظم الاطباء). امرد. (یادداشت مؤلف ) : نوشتکین ... بحکم آنکه امارت کوزکانان او داشت و آن جنگ بخواست هرچند بی ریش بود و در سرای بود امیر اجابت کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٧٢). جواب داد سلام مرا بگوشه ٔریش چگونه ریشی مانند یک دو دسته حشیش مرا بریش همی پرسد ای مسلمانان هزار بار بخوان من آمده بی ریش . انوری . رجوع به ریش شود. ◄ پسر بد. پسر بدکاره . مخنث . مکیاز. (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی