بی سامانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حامص.)۱ - بی ترتیبی.۲ - درویشی.<BR>۳- بی خانمانی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حامص.)۱ - بی ترتیبی.۲ - درویشی. ۳- بی خانمانی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی سامانی . (حامص مرکب ) بی نظمی . بی انتظامی . (یادداشت مؤلف ). بی ترتیبی . بی نظامی . خلل . اختلال . (یادداشت مؤلف ). ◄ بی معیشتی . درویشی و مفلسی . (ناظم الاطباء). بی ساز وبرگی . ◄ بی خانمانی . دربدری : ور به بسطام شدن نیز ز بی سامانیست پس سران بی سر و سامان شدنم نگذارند. خاقانی . ◄ پریشانی و بدبختی . (ناظم الاطباء). آشفته حالی . آشفتگی .آشفته حالی که از جنون و بی نظمی باشد : و از تهور و تهتک و بی سامانی، اتباع بیشتر از او متنفر شدند و برگردیده و او را بازگذاشتند. (تاریخ طبرستان ). ◄ زنا. (مجمل اللغه ). ♦ بی سامانی کردن ؛ فجور. (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان القرآن ).