بی سامان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی سامان . (ص مرکب ) (از: بی +سامان ) بی ترتیب . (ناظم الاطباء). بی نظم : گرچه بی سامان نماید کارسهلش را مبین کاندرین کشور گدایی رشک سلطانی بود. حافظ. ♦ کار بی سامان ؛ کار بی نظم و انضباط و خراب . کار نابسامان : ز دست بخت گران خواب و کار بی سامان گرم بود گله ای رازدار خود باشم . حافظ. ◄ آنکه اسباب معیشت نداشته باشد. (ناظم الاطباء). بی برگ و توشه . (آنندراج ). فقیر. (از ناظم الاطباء) : و حلیله ٔ ایشان با ایشان گفته اند که تو میروی و فرزندان بی سامانند و توشه ندارند. (مزارات کرمان ص ١٥٩). ◄ بی آرام و پریشان و مضطرب . (ناظم الاطباء). درهم و آشفته : همی حیران و بی سامان وپژمان حال گردیدی اگر دیدی بصف دشمنان سام نریمانش . ناصرخسرو. هر که سر گم کرد و دل در کار تو چون سر زلف تو بی سامان بماند. خاقانی . گهی بر درد بی درمان بگریم گهی بر حال بی سامان بخندم . سعدی . ♦ بخت بی سامان ؛ بخت نامساعد. بخت بد : حکیم از بخت بی سامان برآشفت برون از بارگه میرفت و میگفت . سعدی . ♦ بی سامان شدن ؛ مضطرب و پریشان حال گشتن . آشفته شدن : عبدالملک از غصه ٔ این حالت بی سامان شد و جز گریختن و دست در دامن اختفا آویختن هیچ چاره نداشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ لااُبالی . (یادداشت مؤلف ). ◄ بی خانمان . (ناظم الاطباء). شرید. (آنندراج ). دربدر. آشفته حال : پس گنده پیری را که جوانان بی سامان در تحت تصرف و فرمان او بودند طلب کرد. (سندبادنامه ص ١٥٧). خدا را کم نشین با خرقه پوشان رخ از رندان بی سامان بپوشان . سعدی . شاه شوریده سران خوان من بی سامان را زانکه در کم خردی از همه عالم پیشم . حافظ. ◄ زانی . (یادداشت مؤلف ): مرد بی سامان ؛ طالح . (مجمل اللغة). ◄ زانیه . (یادداشت مؤلف ). زن بدکار. ♦ بی سامان کار ؛ طالح . بغی . فاجر. عاهره . (مهذب الاسماء) (یادداشت مؤلف ). بدکار. (فهرست لغات تفسیر سورآبادی ص ٢٣١، هدیه ٔ یحیی مهدوی ) : نبود پدر تو مردی بد و نبود مادر بی سامان کار. رجوع به سامان شود. ◄ احمق . (ناظم الاطباء). مختل . (یادداشت مؤلف ). ♦ سر بی سامان ؛ آشفته . ۩ بی مغز و احمق و نادان .(ناظم الاطباء).