بی سر و سامان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی سر و سامان . [ س َ رُ ] (ص مرکب ) (از: بی + سر + و + سامان ) محتاج . مفلس . بی برگ و توشه . (آنندراج ). بینوا. ◄ پریشان و مشوش . (ناظم الاطباء). شوریده . شوریده دل . پریشان خاطر. مضطرب . پریشان حال : عقل بی خویشتن از عشق تو دیدن تا چند خویشتن بی دل و دل بی سر و سامان دیدن . سعدی . عاشقی سوخته ای بی سر و سامان دیدم گفتم ای یار مکن در سر فکرت جان را. سعدی . دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس . حافظ. ♦ بی سر و سامان داشتن ؛ پریشان خاطر داشتن . مضطرب و مشوش داشتن : گر تو زین دست مرا بی سر و سامان داری من به آه سحرت زلف مشوش دارم . حافظ. ♦ سخن بی سر و سامان ؛ بی سر و ته .تافه . لاطائل : آنست گزیده که خدایش بگزیند بیهوده چه گویی سخن بی سر و سامان . ناصرخسرو. ◄ نامنظم . پریشان . درهم . بی انتظام : سالار چون حال بر این جمله دید، بی سر و سامان بضرورت قلب لشکر را براند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٩٣). ◄ بی خانمان . (ناظم الاطباء) : ور به بسطام شدن نیز ز بی سامانیست پس سران بی سر و سامان شدنم نگذارند. خاقانی . ♦ بی سر و سامان شدن ؛ بی خانمان شدن : ور به بسطام شدن نیز ز بی سامانیست پس سران بی سر و سامان شدنم نگذارند. خاقانی . ◄ درمانده . ◄ بی یار و یاور و بی کس . ◄ تباهکار. فرومایه . ناکس . خوار. ◄ شهوت پرست . ◄ شرور. بدذات . ◄ گستاخ . (ناظم الاطباء). رجوع به سامان و رجوع به سر در تمام معانی شود.