بی سواد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی سواد. [ س َ ] (ص مرکب ) (از: بی + سواد) آنکه خط خواندن نتواند. (ناظم الاطباء). که خواندن و نوشتن نداند. (یادداشت مؤلف ). ناخوانا. نانویسا. ناخوانده . امی . عامی : بی سواد کور است . ◄ که معلومات بسیار و عمیقی ندارد: آدمی بیسواد. (یادداشت مؤلف ). کم مایه در دانش .
مترادف و متضاد واژهدان
امی، ناخوان، ناملا، مکتبندیده (متضاد: باسواد، ملا) عامی، عوام، نادان (متضاد: دانا، فهیم) بیمایه، کممایه
واژگان فارسی سره واژهدان
نانویسا، ناخوانده، ناخوانا، کممایه، بیمایه، بیدانش
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی