بی سود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی سود. (ص مرکب ) (از: بی + سود) بی نتیجه . بی فایده . (یادداشت مؤلف ) : بی سود بود هرچه خوردمردم در خواب بیدار شناسد مزه از منفعت و ضر. ناصرخسرو. ◄ تباه . هدر. بی نتیجه و فایده : زگفتار او شاه خشنود گشت همه رنج پوینده بی سود گشت . فردوسی . چو دیدند کان کار بی سود گشت بلنداختر و نام دارا گذشت . فردوسی . جهاندار بی سود بسیارگوی نماندش بنزد کسی آبروی . فردوسی . ♦ بی سود و زیان ؛ کاملاً بیفایده . (از یادداشت مؤلف ). ♦ کار بی سود ؛ کار بی فایده . بی حاصل و بی نتیجه و لغو : اگر جان تو بسپرد راه آز شود کار بی سود بر تو دراز. فردوسی . ♦ گفتار بی سود ؛ سخن ناسودمند. سخن بی فایده : بگفتار بی سود و دیوانگی نجوید جهانجوی مردانگی . فردوسی .