بی شرم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی شرم . [ ش َ ] (ص مرکب ) (از: بی + شرم ) بی حیا و بی حجاب . (آنندراج ). بی حیا. بی آزرم . (ناظم الاطباء). بی چشم و رو. وقیح . صفیق . پررو. بی آبرو.شوخ . بی عفت . وقاح . وقح . بذی . بذیه . سترگ . سخت روی . خلیعالعذار. جلع. جلعم . (یادداشت مؤلف ) : چشم بی شرم تو گر روزی برآشوبد ز درد نوک خارش جاکشو باد ای دریده چشم و .... منجیک . چنان دان که بی شرم بسیارگوی ندارد بنزد کسان آبروی . فردوسی . چنین گفت کانکو بود بردبار بنزدیک او مرد بی شرم خوار. فردوسی . بگوی آن دو بی شرم ناپاک را دو بیداد بدمهر بی باک را. فردوسی . ای فرومایه و در... هل و بی شرم و خبیث آفریده شده از فریه و سردی و سنه . لبیبی . یکی مؤاجر بی شرم و ناخوشی که ترا هزار بار خرنبار بیش کرده عسس . لبیبی . چون برخیزد طریق آزرم گردد همه شرمناک بی شرم . نظامی . چه باید اینچنین بی شرم بودن ز بهر عشق بی آزرم بودن . نظامی . رجوع به شرم شود. ♦ بی شرم شاه ؛ ظاهراً لقبی است شیرویه پسر خسروپرویز را بمناسبت کشتن پدر : به شیروی گویند بی شرم شاه نه این بد سزاواراین پیشگاه . فردوسی . ♦ بی شرم شدن ؛ حیا و آزرم یک سو نهادن . حیا را کنار گذاردن : سپهبد ز گفتار او نرم شد ولیکن برادرْش بی شرم شد. فردوسی . ♦ بی شرم کردن ؛ بی آبرو کردن . رسوا کردن : چه باید خویشتن را گرم کردن مرا در روی خود بی شرم کردن . نظامی . ♦ بی شرم گشتن ؛ بی حیا گشتن . آزرم به یکسو نهادن : یکباره شوخ دیده ٔ بی شرم گشته ایم پس نام کرده خود را قلاش شوخ و شنگ . سوزنی . ♦ بی شرم و حیا . از اتباع است . رجوع به شرم و ترکیبات آن شود.