بی عدد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی عدد. [ ع َ دَ ] (ص مرکب ) (از: بی + عدد) بی عدّ. بی شمار. بی حساب . بی حد. (از ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ) : و اندر بیابان ایشان بربریانند بسیار بی عدد. (حدود العالم ). واندرین ناحیت آبهای بسیار است و بی عدد و توانگرترین ترکانند. (حدود العالم ). گر او بی عدد سالیان بشمرد بدشمن رسدتخت چون بگذرد. فردوسی . این دهد مژده بعمری بی حساب و بی عدد و آن کند عهده بملکی بی کران و بی شمار. منوچهری . نوروز روز خرمی بی عدد بود روز طواف ساقی خورشید خد بود. منوچهری . بدین صفات جهانی بزرگ دیدم وخوب درین جهان دگر بی عدد صغار و کبار. ناصرخسرو. اگرچه بی عدد اشیا همی بینی درین عالم ز خاک و بادو آب و آتش از کانی و از دریا. ناصرخسرو. وین هر چهار خواهر زاینده با بچگان بی عدد و بی مر. ناصرخسرو. در همی نظم کنم لاجرم بی عدد و مر به اشعار خویش . ناصرخسرو. هم از انواع اوانی بی عدد کآنچنان در بزم شاهنشه سزد. مولوی . رجوع به عدد شود.