بی عقل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی عقل . [ ع َ ] (ص مرکب ) (از: بی + عقل ) احمق . (یادداشت مؤلف ). بی دانش . (آنندراج ). معتوه . عتاهیة. مأموه . (منتهی الارب ). بی هوش .بی شعور. دیوانه . (ناظم الاطباء). بی خرد : از ره نام همچو یکدگرند سوی بی عقل هرمس و هرماس . ناصرخسرو. یکی گفتش ای پیر بی عقل و هوش عجب رستی از قتل، گفتا خموش . سعدی . آنانکه بدیدار چنین میل ندارند سوگند توان خورد که بی عقل خسانند. سعدی . رجوع به عقل شود.