بی غش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی غش . [ غ ِش ش / غ َش ش / غ ِ / غ َ ] (ص مرکب ) (از: بی +غش ) خالص . پاک . دور از آلودگی و زوائد : اوستاد اوستادان زمانه عنصری عنصرش بی عیب و دل بی غش ّ و دینش بی فتن . منوچهری . نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد. حافظ. گر بکاشانه ٔ رندان قدمی خواهد زد نقل شعر شکرین و می بی غش دارم . حافظ. من دوستدار روی خوش و موی دلکشم مدهوش چشم مست و می صاف بی غشم . حافظ. شراب بی غش و ساقی ّ خوش دو دام رهند که زیرکان جهان از کمندشان نرهند. حافظ. رجوع به غش شود. ♦ بی غش و غل ؛ خالص . ۩ صادق . (آنندراج ). بدون تزویر. بدون نفاق و ریا و مکر. (ناظم الاطباء) : چونکه داور بود او داور بی غل و غش است چونکه حاکم بود او حاکم بی روی و ریاست . فرخی . رجوع به غل و غش شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی