بی غم شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی غم شدن . [ غ َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) شادمان گشتن . بی اندوه شدن . از اندوه رَستن : چو باید بخواهید و خرم شوید خردمند باشید و بی غم شوید. فردوسی . بزرگان چو از باده خرم شدند ز تیمار نابرده بی غم شدند. فردوسی . خود و گیو در کاخ نیرم شدند زمانی ببودند و بی غم شدند. فردوسی . از غم فردا هم امروز ای پسر بی غم شود هر که در امروز روز اندیشه ٔ فردا کند. ناصرخسرو. که گر منجم بروی شود چنان بیند بروی چرخ که بی غم شود ز اسطرلاب . مسعودسعد.