بی قدر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی قدر. [ ق َ ] (ص مرکب ) (از: بی + قدر) بی رتبه و بی عزت . (آنندراج ). بی عزت . بی رتبت . حقیر و آنکه قدر و مرتبه ٔ وی را کسی نشناسد. (ناظم الاطباء). بی خطر. حقیر. بی مقدار. (یادداشت مؤلف ). بی عزت . بی احترام : هر کس که شاد نیست بقدر و بجاه او بی قدر باد نزد همه خلق و بی خطر. فرخی . مر گوهر باقیمت و با قدر و بهارا اینها نه سزااندکه بی قدر و بهااند. ناصرخسرو. خسیس است و بی قدر بی دین اگر فریدونش خالست و جمشید عم . ناصرخسرو. بی رتبت تو گردون بی قدر چون زمین با هیبت تو آتش بی تاب چون شرر. مسعودسعد. ◄ بی ارزش . بی بها : اگر شبها همه قدر بودی شب قدر بی قدر بودی . (گلستان ). ♦ بی قدر شدن ؛ بی اعتبار شدن . بی ارزش شدن : چون بوی که از مشک جدا گشت و زر از سنگ بی قدر شود مشک وشود سنگ مزور. ناصرخسرو. اگر آنرا خلافی روا دارم ... عهد من در دلها بی قدر شود. (کلیله و دمنه ). ♦ بی قدر کردن ؛ بی اعتبار کردن : پیچند بزر رخنه ٔ اشعار مرا بی قدر مکن بگفت گفتار مرا. شهید. ♦ بی قدر و قیمت ؛ بی ارزش و بها : نشد بی قدر و قیمت سوی مردم ز بی قدری صدف لؤلوی شهوار. ناصرخسرو. رجوع به قدر شود.