بی قیاس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی قیاس . (ص مرکب ) (از: بی + قیاس ) بی حساب . بی شمار. (آنندراج ). خارج از حد و اندازه . بی پایان . بی انتها. غیرقابل بیان و تفسیر. (ناظم الاطباء) : بگذرانیدی سپاه از روی دریا بی قیاس ژرف دریا باشد اندر جنب آن هر یک قلیل . فرخی . ای بی قیاس و دولت تو چون تو بی قیاس ای بی نظیر و همت تو چون تو بی نظیر. منوچهری . اسکندر عظیم بشکوهید از آن لشکر و فیلان بی قیاس . (اسکندرنامه نسخه ٔ خطی نفیسی ). دو کف کافی او والدین مکرمتند از این و آن کرم و جود بی قیاس ولد. سوزنی . چو شه دید کان لشکر بی قیاس . نظامی . نوازشگریها رود بی قیاس . نظامی . بمصر رسید با لشکرهای بی قیاس و اموال و تجملات بی نهایت . (جهانگشای جوینی ). و ضرب بی محابا زدی و زجر بی قیاس نمودی . (گلستان ). سپاه دشمن بی قیاس بود و اینان اندک . (گلستان ). کسی گفت فلان نعمتی دارد بی قیاس . (گلستان ). کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بی قیاس ببردند. (گلستان ).تا بوقت فرصت وزیر و هر دو پسرانش را بکشت و نعمتی بی قیاس برداشت . (گلستان ). اموالی بی حد و نعمت بی قیاس حاصل کرد. (المضاف الی بدایع الازمان ص ٣٩). ♦ سپاس بی قیاس ؛ بی حد و حصر. (یادداشت مؤلف ) : و سپاس بی قیاس خداوندی را سزاست که ... ◄ برخلاف نظام کلیه ٔ اشیاء و برخلاف رسم و قانون . (ناظم الاطباء).