بی قیمت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی قیمت . [ م َ ] (ص مرکب ) (از: بی + قیمت )بی بها و بی قدر و بی ارز. (ناظم الاطباء) : گنده و بی قیمت و دون و حقیر ریش همه گوه و تنش پرکلخج . عماره . بی قیمت است شکر از آن دو لبان اوی کاسد شد از دوزلفش بازار شاهبوی . رودکی . چرا این سنگ بی قیمت همه پاک نشد بیجاده و یاقوت احمر. ناصرخسرو. مرد مخوان هیچ و بتش خوان ازآنک چون بت با قامت وبی قیمت است . ناصرخسرو. سنگ بی قیمت اگر کاسه ٔ زرین شکند قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود. سعدی . شرم آید از بضاعت بی قیمتم ولیک در شهر آبگینه فروش است و جوهری . سعدی . کسان بچشم تو بی قیمتند و کوته قدر که پیش اهل بصیرت بزرگ مقدارند. سعدی . بی طلب زنهار بر خوان کسی مهمان مشو گوهر بی قیمتی ریگ ته دندان مشو. صائب . رجوع به قیمت شود. ◄ گرانمایه . (ناظم الاطباء). کالای بیش قیمت . (آنندراج ). رجوع به قیمت شود.