بی مزه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی مزه . [ م َ زَ / زِ / م َزْ زَ / زِ ] (ص مرکب ) دارای طعم نامطبوع . بدطعم . بی طعم . ناگوارد. (ناظم الاطباء). نامطبوع . (یادداشت مؤلف ). کریه . ناخوش آیند. نفرت آور. بی طعم : ورا ازتن خویش باشد بزه بزه کی گزیند کسی بی مزه . فردوسی . عالم جسمی اگر از ملک اوست ملکی بس بی مزه و بی بقاست . ناصرخسرو. آنرا طلب ای جهان که جویانست این بی مزه ناز و عز و رامش را. ناصرخسرو. مباش مادح خویش و مگوی خیره مرا که من ترنج لطیف و خوشم تو بی مزه تود. ناصرخسرو. همچنانکه ضعیفی این قوت عیش بر مردم ناخوش و بی مزه دارد ضعیفی نیروی شجاعت نیز.... (نوروزنامه ). گر بر درخت مازو بلبل ز لفظ تو انشا کند نوا و صفیری زند حزین نبود عجب که مازوی بی مغز و بی مزه یابد از آن نوا مزه و مغز همچو تین . سوزنی . ♦ بی مزه شدن ؛ نامطبوع و کریه شدن . ناخوش آیند شدن : بی مزه شد عشقبازی زین جهان بی مزه عاشقان را دیده تر شد زین گروه خشکسال . سنائی . ♦ بی مزه کردن زندگانی کسی را ؛ عیش او را منغص کردن . (یادداشت مؤلف ). ◄ تفه . که مزه ندارد یا مزه ناتمام دارد. نه شور و نه تلخ و نه شیرین و نه غیره . مسیخ . شیت . شیت و لیوه . ویر.صلف . امسخ . عدیم الطعم . مسیخ الطعم . وشیل . ویشیل (بلهجه ٔ طبری ). (یادداشت مؤلف ). بی طعم . (ناظم الاطباء). رجوع به شیت در این معنی شود.
مترادف و متضاد واژهدان
بیطعم بیذوق، خنک، لوس (متضاد: بامزه، لذیذ)
فرهنگ طیفی واژهدان
بیطعم، آبکی [مربوط بهآب]، رقیق، ضعیف، بیات، مانده، کهنه [قدیمی] نیمپخته، دمنکشیده، دان، شل، نرم، شفته
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی