بی معبر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی معبر. [ م َ ب َ ] (ص مرکب ) (از: بی + معبر) بدون رهگذر. بی گدار. بی گذرگاه : وز خلق چون تو غرقه بسی کرده ست این بحر بیکرانه و بی معبر. ناصرخسرو. خاطرم از مدح تو دریاست بی معبر بلی خاطر مداح تو دریای بی معبر سزد. سوزنی . و رجوع به معبر شود.