بی مهری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی مهری . [ م ِ] (حامص مرکب ) بی محبتی . (ناظم الاطباء) : دل من خواهی و اندوه دل من نبری اینْت بیرحمی و بی مهری و بیدادگری . فرخی . ز من مستان ز بی مهری روانم که چون تو مردمم چون تو جوانم . (ویس و رامین ). اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار طالع بی شفقت بین که در این کار چه کرد. حافظ. بسکه بی مهری ایام گزیده ست مرا شش جهت خانه ٔ زنبور بود در نظرم . صائب .
بی مهری . [ م َ ] (حامص مرکب ) بی صداقی . بی کابینی . رجوع به مهر و کابین شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی