بی نفس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی نفس . [ ن َ ف َ ] (ص مرکب ) (از: بی + نفس ) آنکه دَم نداشته باشد. (آنندراج ). دم بسته و بیدم . (ناظم الاطباء). ضعیف . عاجز. که از فقر و عجز دم بر نتواند آوردن : بی نفسی را که زبون غمست یاری یاران مددی محکم است . نظامی . ♦ جان بی نفس ؛ سخت درمانده : نیست ما را جز خموشی لذتی از زندگی ما بجان بی نفس مانند ماهی زنده ایم . صائب . فلان جان بی نفس از در آمد؛ نفس زنان و سخت درمانده و از تاب و توان رفته . ♦ مرغ سیاه بی نفس ؛ بادمجان (در تداول عوام گیلانیان ). ◄ در شاهد زیر بمعنی کسانی که قدرت دم برآوردن ندارند. و بمعنی خموش و عاجز و مضطر نیز می باشد : اولاً لشکر آل مرتضی که باشند شیرمردان ... باشند و.... نه مشبهیان اصفهان و... بی نفسان ابهر. (کتاب النقض ص ٤٧٥).