بی نوایی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی نوایی . [ ن َ ] (حامص مرکب ) حالت و چگونگی بی نوا. بی سرانجامی . (ناظم الاطباء). بی سامانی . (آنندراج ). ◄ بی غذایی . کمی آزوقه . بی قوتی . تنگدستی : سوری رفت تا مثال دهد علوفات بتمامی ساختن چنانکه هیچ بی نوایی نباشد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٥). گفت ... آن یکی بسیارخوار بوده ست طاقت بی نوایی نداشت بسختی هلاک شد.(گلستان ). ◄ گدائی . (ناظم الاطباء). فقر.افلاس . (ناظم الاطباء). ناداری . محرومیت : هر آنکس که باشد ترا زیردست مفرمای در بی نوایی نشست . فردوسی . چو کودک ز خردی بمردی رسید در آن خانه جز بی نوایی ندید. فردوسی . بی نوایی نتیجه ٔ شرمگنی است . (قابوسنامه ). ز بی نوایی مشتاق آتش مرگم چو آن کسی که به آب حیات شد مشتاق . خاقانی . پس مصلحت در آنست که ... سفر کنم که بیش از این طاقت بی نوایی نمیآرم . (گلستان ). من از بی نوایی نیم روی زرد غم بینوایان رخم زرد کرد. سعدی . ♦ بی نوایی کشیدن ؛ محرومیت و فقر تحمل کردن : پیداست که من و این آزاد مردان بی نوایی تا چند توانیم کشید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٢٧). ◄ بیچارگی . (ناظم الاطباء). درماندگی .عجز : او نیز بوجه بی نوایی میداد بدان سخن گوایی . نظامی . چو روز بی نوایی بر سر آید مرادت خود بزور از در درآید. نظامی . میداد ز راه بی نوایی کالای گشاده را روایی . نظامی . ◄ نداشتن آواز و گفتار. (ناظم الاطباء). بی آوازی . (آنندراج ). نوا نداشتن : گر پارسا زنی شنود شعر پارسیش وآن دست بیندش که بدان سان نوازنست آن زن ز بی نوایی چندان نوا زند تا هر کسیش گوید کاین بی نوا زنست . یوسف عروضی . ◄ سکوت و خاموشی : مائیم و نوای بی نوایی بسم اﷲ اگر حریف مایی . نظامی .