بی نور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی نور. (ص مرکب ) (از: بی + نور) بی فروغ . (آنندراج ). بدون روشنی . (ناظم الاطباء). که نور ندارد : بسوزد بدوزد دل و دست دانا به بی خیر خارش به بی نور نارش . ناصرخسرو. این تیره و بی نور تن امروز بجانست آراسته چون باغ به نیسان و به آذار. ناصرخسرو. خمیده گشت وسست شد آن قامت چو سرو بی نور ماند و در شب شد آن طلعت هژیر. ناصرخسرو. شمس بی نور و خواجه ٔ بی اصل چند از این دفع گرم و وعده ٔ سرد. انوری . شب ندیدی رنگ کان بی نوربود رنگ چبود مهره ٔ کور و کبود. مولوی . ♦ بی نور کردن ؛ نور بردن . محو روشنایی کردن . فرونشاندن چراغ و خاموش کردن . (ناظم الاطباء). ◄ نابینا و کور. (ناظم الاطباء). ◄ (در تداول فارسی زبانان از عامه ) که کاری از دستش برنیاید. که کمک بکسان و دوستان نکند یا نتواند. که فائدتی هیچگاه بر وجود او مترتب نبود. که بر کسان و آشنایان هیچ نوع ثمری نبخشد. (یادداشت مؤلف ). بی مصرف و بی عرضه . (فرهنگ عامیانه ٔ جمالزاده ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه