بی همتا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی همتا. [ هََ ] (ص مرکب ) بی مانند. بی مثل . (آنندراج ). بی شریک . بی قرین . بی مثل . (ناظم الاطباء). عزیز. (مهذب الاسماء) (السامی فی الاسامی ) (ترجمان القرآن ). نسیج وحده . (مهذب الاسماء). قیوم . قیام . (منتهی الارب ). بی نظیر. بی شبه . بی عدیل . بی کفو. بی مثال . بی بدیل . بی بدل . تنها. فرد. یگانه . یتیم . بی ند. (یادداشت مؤلف ). فرید. وحید. عدیم المثل : میرابوالفضل کز فتوت و فضل در جهان بی شبیه و بی همتاست . فرخی . شادباش ای کریم بی همتا ای نکومنظر و نکومخبر. فرخی . خواجه ٔ سید حجاج علی بن الفضل آنکه از بار خدایان جهان بی همتاست . فرخی . آفتاب ملکت سلطان که دست جود او خواهد او را کز میان خلق بی همتا کند. منوچهری . جالینوس ... بی همتاتر بود در معالجت اخلاق . (تاریخ بیهقی ). بر همه آداب ملوک سوار شد و بی همتا آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٠١). مردمان چنان دانند که میان من و آن مهتر بی همتا ناخوش است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٧٥). بهر هنر که او را می آزمودند بی همتا بود. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٨٦). تو دُرقدری و دُر تنها نکوتر تو لعلی لعل بی همتا نکوتر. نظامی . شبی مجنون به لیلی گفت کی محبوب بی همتا ترا عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد. حافظ. ♦ خدای بی همتا ؛ یزدان بی همتا، بی شریک، فرد، احد. بی ند : ازیرا قد دوتا دارد بخدمت پیش او هرکس که با هر کس بود یکتای چون یزدان بی همتای . قطران . زهی سلطان بی همتا چو با چاکر کند سودا اگر خواهد دهد کالا اگر خواهد براندازد. (از انیس الطالبین ص ٩٦). ♦ یکتای بی همتا ؛ خدای بی مثل . خدای یگانه : کار دنیا را همی همتای کار آن جهان پیش تو اینجا چنین یکتای بی همتا کند. ناصرخسرو.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی