بی وفا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی وفا. [ وَ ] (ص مرکب ) (از: بی + وفا) که وفا ندارد. مقابل وفادار. مقابل باوفا. کسی که عهد و پیمان را بسر نبرد و دوستی را به آخر نرساند. (ناظم الاطباء). زنهارخوار. کسی که پای بند وفا نیست : با خردومند بی وفا بود این بخت خویشتن خویش را بکوش تو یک لخت . رودکی . [ مردم ساردان ] مردمانی اند شوخروی ... و بی وفا و خونخواره . (حدود العالم ). بدان ای پسر کاین جهان بی وفاست پر از رنج و تیمار و درد و بلاست . فردوسی . سه روز اندرین کار بگریست زار از آن بی وفا گردش روزگار. فردوسی . میان برادر به دو نیم کرد چنان بی وفا ناسزاوار مرد. فردوسی . برفت یار بی وفا و شد چنین سرای او خراب چون وفای او. منوچهری . سفله جهان بی وفاست ای بخرد با تو کجابی وفا قرار کند. ناصرخسرو. که دنیا حریف دغا است و زمانه دوست بی وفاست . (قصص الانبیاء ص ٢٤١). یکعهد کن این دو بی وفا را یکدست کنی چهار پا را. نظامی . نیفتاد آن رفیق بی وفا را که بفرستد سلامی خشک ما را. نظامی . داد مراروزگار مالش دست جفا با که توانم نمود نالش از این بی وفا. خاقانی . جهان را ندیدم وفاداریی نخواهد کس از بی وفا یاریی . سعدی . من پیر سال و ماه نیم یار بی وفاست بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم . حافظ. ◄ بی حقیقت . ◄ غدار. (ناظم الاطباء). غدور. غادر. غدیر. غدارة؛ زن بی وفا. (منتهی الارب ). شوخ چشم : مرا اندرین کار یاری کنید بر این بی وفا کامکاری کنید. فردوسی . ولیکن چو بد ز اختر بی وفاست چه گویم که امروز روز بلاست . فردوسی . بدو گفت کاینک سر بی وفا مکافات سازم جفا را جفا. فردوسی . که کرد آنچه کردی تو ای بی وفا ببینی کنون زخم تیغ جفا. فردوسی . بدو دوک و پنبه فرستد نثار تفو بر چنین بی وفا شهریار. فردوسی . بی وفا هست دوخته به دونخ بدگهر هست هیزم دوزخ . عنصری . از ایشان غافل و طبع بی وفای روزگار از ایشان بی خبر. (سندبادنامه ص ١٢١). چه نیکی طمع دارد آن بی وفا که باشد دعای بدش در قفا. سعدی . ◄ ناسپاس . نمک بحرام . (ناظم الاطباء) : هرچه بمن رسیده بود... خوش گشت که این کافرنعمت بی وفا را فروگرفتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٩). و آن غلامان بی وفا را که آن ناجوانمردی کردند بسیار بنواختند و امیری ولایت و خرگاه دادند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٤٣). ◄ ناپایدار. (ناظم الاطباء).