بی وقت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی وقت . [ وَ ] (ص مرکب ) (از: بی + وقت ) بی هنگام . (آنندراج ). بی گاه . بی موقع. نابهنگام . نابگه : همچنان خرد نه ای تو که ندانی بد و نیک ناز بی وقت مکن وقت همه چیز بدان . فرخی . گر چه مویت سپید شد بی وقت سال عمرت هنوز نوروز است . خاقانی . خشم بیش از حد وحشت آردو لطف بی وقت هیبت برد. (گلستان ). ♦ بی وقت آمدن باران ؛ نه بهنگام آمدن . در غیر موسم آمدن : آورده اند که عقل و درایت او تا بجایی بود که حراث مصر شکایت آوردندش که پنبه کاشته بودیم بر شاطی نیل و باران بی وقت آمد و تلف شد. گفت پشم بایستی کاشتن . (گلستان ). ♦ بی وقت خواندن ؛ نابهنگام خواندن، و به اعتقاد قدما مرغی را که بی وقت می خواند باید سر برید : کمین سازند اگر بی وقت رانی سر اندازند اگر بی وقت خوانی . نظامی . نبینی مرغ چون بی وقت خواند بجای پرفشانی سر فشاند. نظامی . ♦ خنده ٔ بی وقت ؛ خنده ای که به موقع نباشد. خنده ٔ بیهوده : خنده چو بی وقت گشاید گره گریه از آن خنده ٔ بی وقت به . نظامی . ♦ روز بی وقت شدن ؛ به غروب نزدیک گشتن . وقت گذشتن . شب نزدیک آمدن . (یادداشت مؤلف ). ♦ کار بی وقت ؛ کار که نه در موقع خودباشد. کارها را بوقت بایدجست کار بی وقت سست باشد سست . (از سندبادنامه ). ♦ مرغ بی وقت ؛ خروسی که نه بهنگام خواند و قدما معتقد بودند خروسی را که نه بوقت خواند باید سر برید : مرغ بی وقتی سرت باید برید عذر احمق را نمیباید شنید. مولوی .