بی چون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی چون . (ص مرکب ) بی نظیر و بی مانند. (آنندراج ). بی مثال و بی نظیر و بی شبیه . (ناظم الاطباء). بی مانند و بی نظیر. (فرهنگ فارسی معین ).
بیچون . (اِخ ) نامی از نام های حق سبحانه و تعالی . (آنندراج ). خدای تعالی . (فرهنگ فارسی معین ). آنکه از وی تفسیر نتوان کرد و نعتش نتوان نمود. (ناظم الاطباء): حضرت بیچون . قادر بی چون ؛ خدای تبارک و تعالی . خدای تعالی . نامی از نامهای خدای تعالی : زنده به آن زندگان که چنین گفت ایزد سبحان بی چگونه و بی چون . ناصرخسرو. ملک العرش بی چون جواب داد که یا محمد اگر تو نبودی یوسف را نیافریدمی . (قصص الانبیاء ص ٦١)... سرای باقی هفتاد و چندان بتو رسد و بدیدار بیچون مشرف گردی . (قصص الانبیاء ص ١٥٧). نگار ایزد بیچونی ای نگاررهی زهی نگارنگار و زهی نگار گری . سوزنی . عمری که میرود همه حال جهد کنی تا در رضای خالق بیچون بسر بری . سعدی . توان در بلاغت به سحبان رسید نه در کنه بیچون سبحان رسید. سعدی . ارادت بیچون یکی را از تخت شاهی فرود آرد و دیگری را در شکم ماهی نکو دارد. (گلستان ). سپاس از خداوند بی مثل و بیچون که با طالع سعد و با بخت میمون . ؟ ♦ بی چون وچرا ؛ جاوید و مقدس . (ناظم الاطباء). که بر اواعتراضی نتوان کرد. خودمختار و این صفت باریتعالی است : بهار گشت پدیدار و دل تقاضا کرد کمال قدرت بیچون و بی چرا دیدن . سوزنی .