بی چیز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی چیز. (ص مرکب ) فقیر. مسکین . گدا. درویش . مفلس : اگر نیستت چیز لختی بورز که بی چیز کس را ندارند ارز. فردوسی . در این شهر بی چیز خرم نهاد یکی مرد بد نام او هفتواد. فردوسی . ترک عمل بگفتم و ایمن شدم ز عزلت بی چیز را نباشد اندیشه از حرامی . سعدی .