بی کار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی کار. (ص مرکب ) (از: بی + کار) بی شغل . بدون شغل و پیشه . بی صنعت . (ناظم الاطباء). بی سرگرمی . بی مشغولیت . غیرمشتغل بکاری . بی اشتغال به امری : کشاورز و آهنگر و پای باف چو بی کار باشند سرشان بکاف . ابوشکور. بکش هر که بی کار یابی به ده همه کهترانند یکسر تو مه . فردوسی . دگر مرد بی کار و بسیارگوی نماند بنزدیکیش آبروی . فردوسی . بهرسو که بی کار مردم بدند به نان بر همه بنده ٔ او شدند. فردوسی . بی کار چرا چنین نشینی با کارکنان شهر پرنور. ناصرخسرو. منشین بی کار از آنکه بیگاری به زانکه کنی بخیره بی کاری . ناصرخسرو. چون بزمستان به آفتاب بخسبی پس چه تو ای بی خرد چه آن خر بی کار. ناصرخسرو. گفتن ز من از تو کار بستن بی کار نمیتوان نشستن . نظامی . ◄ در تداول عامه، بدون مشغله . فارغ : من هم تا یکشنبه بی کارم و به مرگ تو امیدوار. ◄ فارغ . آسوده . ♦ بی کار شدن ؛ بی شغل شدن . بدون فعالیت ماندن . ۩ از کاری پرداختن . آسوده شدن . فراغت یافتن : چو بی کار شد مرد خسروپرست جهانجوی فرمود تا برنشست . فردوسی . ♦ بی کار گشتن ؛ از کار بازایستادن . از فعالیت بازایستادن . بی کار گردیدن . با بی کاری بسر بردن . عمر گذراندن در بی اشتغالی . بی حرفه و کار گردش کردن : اگر شاه نوذر گرفتار گشت نه گردون گردنده بی کار گشت . فردوسی . دگر گفت روز تو اندر گذشت زبانت ز گفتار بی کارگشت . فردوسی . بخواب اندر است آنکه بی کار گشت . فردوسی . ۩ فارغ شدن . آسوده شدن : نویسنده چون خامه بی کار گشت بیاراست قرطاس و اندرنوشت . فردوسی . چو از پرگار تن بی کار گردد فلک را جنبش پرگار گردد. نظامی . ۩ بی نیازاز کار شدن : مرا گفت کاین از پدر یادگار بدار و ببین تا کی آید بکار کنون کارگر شد که بی کار گشت پسر پیش چشم پدر خوار گشت . فردوسی . ◄ معطل . عاطل . باطل . (یادداشت مؤلف ). غیرمشغول به کار و باطل : ز لشکر بسی نیز بی کار بود بدان تنگی اندر گرفتار بود. فردوسی . نباید که بی کار باشد سپاه نه آسوده ازرنج و تدبیر شاه . اسدی . هر که گوید که چرخ بی کار است پیش جانش ز جهل دیوار است کس ندید ای پسر نه نیز شنود هیچ گردنده ای که بی کار است . ناصرخسرو. مه دوهفته اگر چون رخ او بودی شب پاسبانان همه بی کار بدندی به سه پاس . سوزنی . هر سر موی مرا با تو هزاران کار است ما کجائیم و ملامتگر بی کار کجاست . حافظ(دیوان چ قزوینی - غنی ص ١٥). ♦ بی کار ماندن ؛ معطل و عاطل و بی کاره ماندن : سوی گنج ایران درازست راه تهیدست و بی کار ماند سپاه . فردوسی . ◄ تنبل و کاهل . (ناظم الاطباء). کاهل . لانه . (فرهنگ اسدی ). که کار نکند. صاحب حرفه ای که کار نکند. عاطل : چنین پاسخ آورد بهرام باز که از من تو بی کار خردی مساز. فردوسی . سپاهی و دهقان و بی کار شاه چنان دان که هر سه ندارند راه . فردوسی . ◄ بی کاره . بی ثمر. بی فایده . (ناظم الاطباء). مهمل . غیرآباد. ضایع. تباه : کشاورزان را فرمود [ انوشیروان ] تا هیچ زمین را بی کار نمانند. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). به ستیش بایدکه خستو شوی ز گفتار بی کار یکسو شوی . فردوسی . هر آن شارسانی کز آن مرز بود اگر چند بی کار و بی ارز بود. فردوسی . ز دریا براه الانان کشید یکی مرز ویران بی کار دید. فردوسی . ◄ بیهوده : با سخن تو همه سخن ها ناقص با هنر تو همه هنرها بی کار. فرخی . باید که جوابی جزم و قاطع دهید نه عشوه و بی کار چنانکه بر آن اعتماد توان کرد [ از گفتارمسعود به اعیان ری ]. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٩). کردی تدبیر تو ولیک همه بد گفتی لیکن سرود یافه و بی کار. ناصرخسرو. اگر زر بایدش بی کار باشد و گر عاشق بود دشوار باشد. نظامی . بی کار بهیمه ای و کج طبع کسی کو فرق میان زشت و زیبا نکند. سعدی . تو کت این گاوهای پروارند لاغران را مکش که بی کارند. اوحدی . ♦ بی کار شدن ؛ بی ثمر شدن . بی فایده شدن . ۩ به مجاز، کوتاه شدن : بیک راه چندان گرفتار شد که گیرنده را دست بی کار شد. فردوسی . ♦ بی کار گشتن ؛ مهمل گشتن . بی فایده شدن . مهمل ماندن . معطل ماندن : ز پیری مگر گاو بی کار گشت به چشم خداوند خود خوار گشت . فردوسی . چو شد بر جهان پادشاهیش راست بزرگی فزون گشت و مهرش بکاست خردمند نزدیک او خوار گشت همه رسم شاهیش بی کار گشت . فردوسی . ♦ بی کار ماندن ؛ معطل و مهمل ماندن : بی کار ماند شست غم او که بر دلم از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست . خاقانی . ◄ که خاصیت نداشته باشد. (از یادداشت مؤلف ) : گیاهان کوهی فراوان درود بیفکند از او هرچه بی کار بود. فردوسی . ◄ آنکه لیاقت هیچ کاری را نداشته باشد. (ناظم الاطباء). ◄ تهی . خالی . معطل . عاطل . (یادداشت مؤلف ). فروگذاشته . بلامتصدی : بچندین زمان تخت بی کار بود سر مهتران پر ز تیمار بود. فردوسی . بسی بد که بی کار بد تخت شاه نکرد اندرو هیچ کهتر نگاه . فردوسی . به بیماری اندر بمرد اردشیر همی بود بی کار تاج و سریر. فردوسی . ♦ بی کار شدن ؛ تهی شدن . خالی شدن . معطل ماندن . عاطل ماندن : وزان پس پراکنده گشت آگهی که بی کار شد تخت شاهنشهی . فردوسی . پر از غارت و سوختن شد جهان چو بی کار شد تخت شاهنشهان . فردوسی . تو گفتی بگوید همی بخت او که بی کار خواهد شدن تخت او. فردوسی . بطالة، تعطل ؛ بیکار شدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ مصاحب و همنشین . ◄ نابکار. (ناظم الاطباء). ◄ آواره . اوباش . ◄ بی خانمان . (ناظم الاطباء).
بی کار. (ص مرکب ) (از: بی + کار، از اسم مصدر کاریدن ) بدون زرع : بی کار و کشت ؛ بی کشت و زرع . بی کشاورزی : جهان دوزخی بود بی کار و کشت به ابری چنین تازه شد چون بهشت . نظامی .
بی کار. (ص مرکب ) (از: بی + کار، جنگ ) بی جنگ . بی نبرد. رجوع به کار شود.