بی کس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی کس . [ ک َ ] (ص مرکب ) (از: بی + کس ) بی یار و یاور. (ناظم الاطباء) : ازین تخمه بی کس بسی یافتند که هرگز بکشتنش نشتافتند. فردوسی . ولیکن خواست تا شاهان بدانند که او بی کس هنر آرد پدیدار. فرخی . تو یار بیدلان و بی کسانی همیشه چاره ٔ بیچارگانی . (ویس و رامین ). فریاد ز بی کسی نه رایست آخر کس بی کسان خدایست . نظامی . مسکین من بی کسم که یک دم با کس نزنم دمی دراین غم . نظامی . یکی جفت تنها ترا بس بود که بسیارکس مرد بی کس بود. نظامی . ◄ تنها. (از ناظم الاطباء). ◄ که خویشاوندی ندارد. که خویشان و نزدیکان ندارد. که خویش و بسته ندارد. (یادداشت مؤلف ): آری کس بی کسان خدایست . ♦ بی کس و کار ؛ بی خویشاوند. ♦ بی کس و کو ؛ آنکه قوم و برادران و رفیقان نداشته باشد. (آنندراج ). ◄ بی پدر و مادر. (ناظم الاطباء) : بی کس نواز باش که هر طفل بی پدر در منزلت به عیسی مریم برابر است . صائب . ◄ بیچاره و بی نوا. (ناظم الاطباء) : عید او فرخ و فرخنده و او شاد به عید دشمنانش غمی و بی کس و محتاج به نان . فرخی . نباشد ترا ضایع از کردگارت اگر بی کسان را کنی دستیاری . کمال اسماعیل . که خواهد شد بگویید ای رفیقان رفیق بی کسان یار غریبان . حافظ (دیوان، ساقی نامه چ قزوینی -غنی ص ٣٥٤). ◄ که کس در آن نیست . که ساکنی ندارد. غیر مسکون : وگر گویی ولایتشان بگیرم تا مرا ماند ولایتشان بیابانست و خشک و بی کس و ویران . فرخی . چه خواهی کردن آن ویرانه های ضایع و بی کس ترا ایزد ولایتهای خوش داده ست و آبادان . فرخی . تیر توجگر دوزد، سهم تو زفر بندد بس خانه کز آن بی کس زین زیر و زبر داری . فرخی . ز مهمانان او خالی ز مداحان او بی کس نه اندر شهرها خانه نه اندر بادیه رحله . فرخی . رجوع به کس شود.