بی گه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی گه . [ گ َه ْ ] (ص مرکب، ق مرکب ) مخفف بی گاه .نابهنگام . بی موقع. نه بوقت . نه بهنگام : که بی گه ز درگاه بیرون شوید شگفت آیدم تا شما چون شوید. فردوسی . که بی گه چنین از کجا رفته اید که با گرد راهید و آشفته اید. فردوسی . همیشه تا که تواند شناخت چشم درست نماز بی گه خفتن ز بامداد پگاه . فرخی . چون رسیدم بشهر بی گه بود شهر دربسته خانه بیره بود. نظامی . خروسی که بی گه نوا برکشید سرش را پگه باز باید برید. نظامی . ♦ بی گه شدن ؛ بی وقت شدن . وقت از دست رفتن : وصف او ازشرح مستغنی بود رو حکایت کن که بی گه میشود. مولوی . ♦ گه و بی گه ؛ مخفف گاه و بی گاه . وقت و بی وقت . هر دم و هر لحظه . اوقات مختلف : بدو هفته باید که ایدر بوی گه و بی گه از تاختن نغنوی . فردوسی . بسی کردم گه و بی گه نظاره ندیدم کار دنیا را کناره . ناصرخسرو. رجوع به گاه و بی گاه شود.
بیگه . [ ب َ / ب ِ گ َه ْ ] (اِ) بیکه . بیگم . زن نجیب و محترم . (ناظم الاطباء). و رجوع به بیکه و بیگم شود.