بی یار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بی یار. (ص مرکب ) بی پشت و پناه . بی یارمند. بی دوست . (ناظم الاطباء). بی آشنا و بی کس . (آنندراج ). بی یاور : چو آورد مرد جهودش بمشت چو بی یار و بیچاره دیدش بکشت . فردوسی . براه دین نبی رفت از آن نمی یاریم که راه پرخطر و ما ضعیف و بی یاریم . ناصرخسرو. مرا گوئی اگر دانا و حری به یمگان چون نشینی خوار و بی یار. ناصرخسرو. ♦ بی یار و جفت ؛ بی کس و بی پناه . بی یار و یاور : چوبسیار بگریست با کشته گفت که ای در جهان شاه بی یار و جفت . فردوسی . مرا مهر هرمزد خوانند گفت غریبم بدین شهر بی یار و جفت . فردوسی . ◄ بی عدیل . بی نظیر و آنکه از کسی امداد و امان نخواهد. (از آنندراج ). بی مثل . بی همتا. بی مانند : فرستاده را موبد شاه گفت که ای مرد هشیار بی یار و جفت . فردوسی . خداوند بی یار و یار همه . نظامی . ♦ بی یار و جفت ؛ بی مانند. بی همتا. بی نظیر و عدیل : چو طغرل پدید آید آن مرد گفت که ای بر زمین شاه بی یار و جفت . فردوسی . ♦ بی یار و یاور ؛ بی دوست و کمک . بی کس و کار. غریب . ۩ بی مددکار و همکار : جهان را بنا کرد از بهر دانش خدای جهاندار بی یار و یاور. ناصرخسرو. ♦ خداوند بی یار و جفت ؛ بی شریک : بپستانش بر دست مالیدو گفت بنام خداوند بی یار و جفت . فردوسی . سر گرگ را پست ببرید و گفت بنام خداوند بی یار و جفت . فردوسی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی