بیان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) پیدا شدن، آشکار شدن.۲ - (اِمص.) شرح، توضیح.<BR>۳- زبان آوری، فصاحت.<BR>۴- (اِ.) علمی است که آوردن یک معنی به طرق گوناگون را میآموزد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) پیدا شدن، آشکار شدن.۲ - (اِمص.) شرح، توضیح. ۳- زبان آوری، فصاحت. ۴- (اِ.) علمی است که آوردن یک معنی به طرق گوناگون را میآموزد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیان . [ ب َ ] (ع اِ) فصاحت و زبان آوری . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). فصاحت . (غیاث ) (ناظم الاطباء). حدیث : ان من البیان لسحرا. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) : ازیرا حکیم است وصنع است و حکمت مگو این سخن جز مر اهل بیان را. ناصرخسرو. ای یافته به تیغ و بیان تو زیب و جمال معرکه و منبر. ناصرخسرو. و هرکس در میدان بیان بر اندازه ٔ مجال خویش قدمی گذارده . (کلیله ودمنه ). ره سوی یقین ندارد این حکم هرچند ره بیان ببینم . خاقانی . غایت و آیت شناس نامزد حضرتش غایت نصر از غزا آیت وحی از بیان . خاقانی . دزد این درهاست از عقد سخن هرکه درهای بیان خواهد گشاد. خاقانی . لیک کسی راز چنان جوهری هیچ نه شرح و نه بیان دیده ام . عطار. موشکافان صحابه جمله شان خیره گشتندی در آن وعظ و بیان . مولوی . ◄ سخن و گفتار : در بیانم آب و در فکر آتش است آبی از آتش مطرز کس ندید. خاقانی . بیانی که نغز است فرزانه داند کمانی که سخت است بازو شناسد. خاقانی . دزد بیان من بود هر که سخنوری کند شاه سخنوران منم شاه ستای راستین . خاقانی . در بیانت یتیمه ٔ فضلا در بنانت ولیمه ٔ افضال . (سندبادنامه ص ٧). فنون فضل ترا غایتی و حدی نیست که نفس ناطقه را قوت بیان ماند. سعدی . ◄ شرح . تفصیل . تقریر : بیان مناجات ایشان در قرآن مجید بر این نسق دارد. یا ویلنا من بعثنا . (کلیله و دمنه ). و آنگاه به انواع بلا مبتلی گردد که بیان آن ممکن نگردد. (کلیله و دمنه ). که ولید و سحبان از بیان آن عاجز و قاصر. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ ص ٤٤٨). جان و نان داری و عمر جاودان سایر نعمت که ناید در بیان . مولوی . در بیان این شنو یکداستان تا بدانی اعتقاد راستان . مولوی . آنچه خواهم کرد با نصرانیان آن نمی آید کنون اندر بیان . مولوی . گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم باز گویم که عیانست چه محتاج بیانم . سعدی . دعوی مشتاق را شرع نخواهد بیان گونه ٔ زردش دلیل ناله ٔ زارش گواست . سعدی . ♦ بیان التبدیل ؛ نسخ و رفع حکم شرعی است بدلیل شرعی متأخر. (از تعریفات ). بیان آنچه در آن خفا باشد، بخاطر مجمل یا مشترک یا خفی بودن لفظچون، اقیموا الصلاة و آتوا الزکاة . (تعریفات ). ♦ بیان التقریر ؛ تأکید کلام بآنچه رفع احتمال مجاز و تخصیص کند. (تعریفات ). ◄ علم بیان، علمی است که بحث میشود در آن از چگونگی ادا کردن معنی واحد به عبارات مختلفه مثلاً دربیان شجاعت زید یکبار گفته میشود «زید کالاسد فی الشجاعه » بار دیگر «زید شجاع » سوم بار «زید کالاسد» چهارم بار «زید اسد» پنجم بار «رایت اسداً غفی الحمام » ششم بار «زید یحطم الفرسان » هفتم بار «زید یفترس اقرانه » و شک نیست آنکه دلالت این عبارات بر این معنی مختلف است بوضوح و خفا همچنانکه متفاوت است در مبالغه . (از هنجار گفتار تألیف نصراﷲ تقوی ص ١٤٢). مجموع قواعدی که نشان می دهد چگونه میتوان از معنی واحدی بالفاظمختلف تعبیر کرد و مباحث آن شامل حقیقت، مجاز، تشبیه، استعاره، کنایه است رجوع به ذیل هریک از این کلمات شود. ◄ (اِ مص ) شرح دادگی . ◄ هویدایی . ◄ ظاهرکردگی . ◄ تعبیر و تأویل . ◄ تقریر و تعریف . ◄ توصیف . ◄ اثبات . ◄ اظهار و اقرار. (ناظم الاطباء).
بیان . [ ب َ ] (ع مص ) پیدا و آشکار شدن . (منتهی الارب )(آنندراج ) (ناظم الاطباء). پیدا شدن . (ترجمان القرآن ). اتضاح . (اقرب الموارد): بانه بیاناً؛ آشکار کرد آنرا. (ناظم الاطباء). ◄ سخن پیدا و گشاده گفتن . ◄ پیدا و ظاهر کردن چیزی . (آنندراج ) (غیاث ). پیدا کردن . (ترجمان القرآن ). ◄ افزون آمدن در فضل (لازم و متعدی ). (ناظم الاطباء).
بیان . [ ب َ] (اِ) درنده ای است که دشمن شیر باشد. (آنندراج ). قسمی از ببر. (ناظم الاطباء). رجوع به ببر بیان شود.
مترادف و متضاد واژهدان
تاویل، تبیین، تعبیر، توضیح، شرح ابراز، اشعار، اظهار، تقریر تلفظ، سخن، کلام، گفتار، نطق اعتراف آشکار شدن، پیدا شدن، هویدا گشتن (متضاد: تحریر، ترقیم، نوشته)
واژگان فارسی سره واژهدان
گزاردن، گفتن، گفتار، گزاردن، سخن، زبان آوری، آشکاراندن
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه