بیاوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیاوار. (اِ) شغل و کار و عمل . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شغل و کار. (رشیدی ) : ندارد مشتری بر برج کیوان جز افزون دگر کار و بیاوار. عنصری . من نقش همی بندم و تو جامه همی باف این است مرا با تو همه کار و بیاوار. ناصرخسرو. زین بیش جز از وفای آزادان کاریش نبود نه بیاواری . ناصرخسرو. خردمند با اهل دنیا برغبت نه صحبت نه کار و بیاوار دارد. ناصرخسرو.