بیاکندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیاکندن . [ ک َ دَ ] (مص ) آکندن : خانه از روی تو تهی کردم دیده از خون دل بیاکندم . رودکی . وگر ببلخ زمانی شکار چال کند بیاکند همه وادیش را به بط و بچال . عماره . رجوع به آکندن و آگندن شود.
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بیاکندن . [ ک َ دَ ] (مص ) آکندن : خانه از روی تو تهی کردم دیده از خون دل بیاکندم . رودکی . وگر ببلخ زمانی شکار چال کند بیاکند همه وادیش را به بط و بچال . عماره . رجوع به آکندن و آگندن شود.